لباسهایت را عوض کن
چهره ات را نیز
و صدایت را
قدت را بکش
ریشت را بتراش
عصا بدست بگیر
لفظ قلم حرف بزن
از این شوخی های بیمزه دست بکش و یاد بگیر چطور بانویی را بخندانی
ورزش کن
قوی باش و مهربان
بیقرار و آرام
جذاب و جدی
و بخند
قشنگ بخند
-------------------------------------------------------------------
پس از این همه تلاش
من هنوز از صدای منحصر بفرد گوزیدنت می شناسمت
و از تو متنفرم
دکتر شما که فیزیولوژی اعصاب را خوانده اید
ساختار چشم را می شناسید
آناتومی فارنکس و لارنکس را از برید
این همه سود و سواد دارید
ناخودآگاه این همه آدم را توی خشت خام هم می بینید
میشود به من بگویید
آخر این بغض در گلویم
برای گریستن است
یا فقط تلاشی ست برای نگریستن؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر هرچه هست
بگویید و راحتم کنید!
خوش شانسی های امروز:
اول اینکه شب زود و خوب خوابیدم و صبش خابالو نبودم
دوم اینکه هوس خامه کرده بودم که صبونه داشتیم (حالا نون سنگک به کناری)
سوم. بلافاصله بعداز اتوبوس هفت تیر اتوبوس پارکوی اومد(اینو زوووهایو میفهمه!!)
چارم. جای پارک ملت رفتیم پارک ساعی-که نزدیک افتخاره-
پنجم. مهتاب داشت صبونه میخورد!!
شیشم. تاب تاب نبود ها اما نیمکت نیمکت هم نبود:)
هفتم. قبلش هم نیمکت و درخت من اشغال نبود مثه همیشگی
هشتم. ور پارک ساعی شهر کتابه
نهم. ور پارک ساعی شهر کتابه هیچ، احمد ام اونجا بود
دهم. سمانه زنگ زده بود نه بابا ساجو
یاااااااااااااازدهم. تا سفارش ما آماده بشه به ویتر پورسانتی فرصت طلب جامون کرد تو صندلیا
دوازدهم. مترو به دلیل نامعلومی مجانی بود!!!! :)))))))
سینزهم. تو تاکسی چار تا خانم بودیم، راننده سیگاری نبود، آهنگ جفبگ گوش فلک کر کن هم نذاشته بود
دیگه خسته شدم. بقیه شو خودتون بشمرین، فقط صفرم هم بگم: ساجو تهران بود و ما با هم :)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پا نویس: این پست اختصاصی و خصوصی میباشد و تنها افراد خاصی از آن سر درمیآورند.
پا نویس دوم: قرار هفتگیمون مبارک! خوب فچری چردم ها!
پا نویس سوم: حالا کی میتونه بگه من آدم خوش شانسی نیستم؟ ها؟ کی؟
از این به بعد بیشتر بده!
امروز جان دوستت دارم
شب خوش
پ.ن. چهارشنبه ای که عادتانه آغاز شد، به خاکستر نشست، هزار رنگ گرفت، تراش خورد و حالا خواب آلود خوشحالی ست.
دلم
به میزان کافی
سنگی و خارا باشد
حواسم بود
دلم
رسوخ ناپذیر باشد
...
حواسم بود
اما
تصور نمیکردم
حرفه ات سنگ تراشی باشد
کتابهای مفلوج
رازهایشان را برای همه فاش می کنند
پله هل
پله های روسپی
به هر پوتینی پا می دهند
نیمکت ها
نیمکتهای بی هویت
هر گفتگویی را پذیرا می شوند
و درخت ها
درختهای مجنون
برای هر عابری دست تکان می دهند
من اینجا
در متداد توازی دنیا
لنگ می زنم
...
برای داشتن زندگی زیبا
باید روزهایی زیبا داشت

از چه می ترسی که چنین نهایت تکرار در تو هویداست؟
از چه می ترسی که چنین نهایت تکرار در تو هویداست؟
از چه می ترسی که چنین نهایت تکرار در تو هویداست؟
از چه می ترسی که چنین نهایت تکرار در تو هویداست؟

مدتهاست تنم شده میدان مین
ناآگاه که پا رویشان میگذارم انفجار نابگاه وحشت است و غبار غصه
دلم دردآلوده شده و بچگانگی ام رسوایی آن را به رخم می کشد
چون جذامیان به رسوایی گناه ابتلا رانده شدم از بهشت آدمیان که رابطه مینامندش
اکنون به تلاشی عبث معتاد شده ام که خود را با صورتکهای بحق و بدلپوش سلامت دزدانه به آغوش مردمانی بازگردانم که هر روز و همیشه مین های تنشان را در اعماق بیشتری مدفون می کنند

حس1: کم پیش می آید که گریه سبکم کند، اینبار کرد
حس2: ماندانا گفت: ب زرگ شدن سخته، دکتر گفت: زرگ شدن گرونه، من جمع بستم و گفتم: بزرگ شدن ارزشمنده. واسه همینه که زحمت داره
حس3: متاسفانه بهترین معمولا لذتبخشترین نیست.
پیش خدا که رفتی دعا کن،یه خورده هم بخند. دوس داره میخندیم،فکر کنم

این عسکه هم مال جی جی جونم
http://mikiaboom.files.wordpress.com/2007/11/the-hands-2.jpg
ادامه مطلب
هنوز هیچ کدوم دقیقا نمی دونیم ماهیت اون اتفاقی که می افته و من اینقدر خسته میشم چیه. اگه اعتقاد داشتم که میشه فهمید دنبالش میکردم و بالاخره می فهمیدم. اما هیچ ضمانتی وجود نداره. اینطوریه که گمونم میره فروید این همه سال نشسته و الکی خیالبافی کرده. اما سوالی که پیش میاد اینه که چرا این همه آدم خیالبافی هاشو باور کردن؟ پیگیری کردن و هنوز هم که هنوزه بهش به عنوان حقیقت اعتقاد دارن؟ حتی بعضیاشون اینقدر اعتقاد دارن که حاضر نیستن هیچ حقیقت جدید دیگه ای رو قبول کنن. اینجوریاست که شک میبرم نکنه بشه فهمید؟ اما این کارا شوخی بردار نیست اراده میخواد. چی میگن بهش؟ عزم راسخ! فکر کنم کار من نیست
به قول بابا : از آن سخن مگذر که حرف اولش نونه/ که گفتنش مایه ی آرامش جونه!
هژیر جان منظورش "نمیتونم"ه. راستی هژیر تو چن سالته؟ گفته باشم حوصله ی جوابای فلسفی و رد گم کردن ندارم. نمی خوای بگی نگو!
مرسی سیگنال که به یادمی. میای هی واسم نظر میذاری. ولی کن اگه جای تو بودم اینقدر وقتم و پای نت تلف نمی کردم. میرفتم دنبال یه کاری بلکه یه لقمه نون درآرم.
محمد جواد! چرا هیچ راهی واسه جواب برام نذاشتی؟ اگه می شنوی منم شاعر بودم. یه وقتی! خوشحال بودم ازش. می خواستمش اساسی! حیف از دستم رفت. عزم راسخ هم ندارم برم دنبالش بفهمم چرا و برش گردونم. من همیشه آسون ترین راهی رو که دنیا پیش پام میذاره میرم.
زهره جان شما هم یه خورده تمرین کن. زبونت تیزه و نیش دار. آدمو میترسونه هیچ می سوزونه. تو آبجی سوخته دوس داری؟ ده جون من! دوس داری؟
ساچوره قشنگی. یا اینکه من فقط همینو ازت دیدم: قشنگی!
من و تو چقدر جوجه ایم سارامی! دکتر میگه نباید برگردم به یه مرحله عقب. منم نمی خوام برگردم فقط همین. نه به خاطر اینکه اون بده. به خاطر اینکه دلم برای جلسه قبل تنگ شده.
بذار حالا که عصبانی و بی حوصله نیستم بگم:سلام
نوشت:
- (با ترس)خانم اجازه!
- (سنگین) بله؟
- (با یا بدون گریه) منو دوس داری؟
پس نوشت۱: سفر یعنی من و گستاخی من.
۲: اینم مال سارامی...............لا لا لا لا/ لا لاااااااا/ دام دارام دادا دام/دام دارام دادا دام/دام دارام دادا دام/دی دی دیم دیم دیم دیمدیمدیمدیم دیم/ لالا لالالالا لاااااااااااااااااااااااااااااااااااا(صداش برید)
؟

http://www.free-picture-host.com/viewimage.php?file=/images/9G8Z4Y1268665743.jpg
لینکو ببین پشیمون شدی بگو!
می خوابیم
در بستری از فراق موازی
همپای غرور غوطه ور
در تمام لحظه هایمان
با لبهایی خشک شده
از هرم تبی کاهنده
و چشمانی خیس
از اشک شعرافزا
با هر نفس
شکست خورده تر از پیش
آرزو می کنیم
انکار وجود خویش را
پس در امتداد ضعف و زوال بیقراری
آرام می گیریم
به خواب می رویم
در بستری از
سکوت ناتوان
غرور دردناک
فراق متوالی
تن ها

ادامه مطلب
تقدیم به آیدا:(و کیمیا)
... و صونا و کودکی ۱۱ تا ۱۵ ساله
کبوتر شدی و بال زدی
و اسمان پاره پاره
و تو
که نقطه نورانی تمام آسمانی
و من چه کودکانه
نقشی از تو را
بر دیوار
سایه سازی کردم
و نور که آمد
تو که محو شدی
و سایه ی من
و نور روز چه بیرحم است
و حقیقت چه نورانی
سپس:
... جراغی روشن کرده بودم
بی آنکه نیازی باشد
اما
نمیدانستم
که
در نور روز نشسته ام
یا نور چراغ
و تقدیم به فرشید و زها و آنکه رنگ را بهانه کرد
تا مرا دوست بدارد
بدرود
هی تو! به پست قبلی هم یه نگاهی بنداز! خواهش میکنم
تو را چندان که باید تلاش نکردم
تو را چنان پناه نخواستم که لایق بود
اما...
اینجا عجیب سرد است
مرا بپوش
امیدا...
بد عنق شده، مدام غر می زند، یا کز می کند گوشه ای و لال به دستهایش خیره می شود. می دانم دردش از چیست. اینجا جای او نیست. جدای اینکه مامان مرده، اینجاجای او نیست. حالا مچاله شده کنار شومینه نیازمندی های روزنامه را ورق می زند. می دانم دردش از چیست.
نماز صبح که می خواند به هوای نان بیرون می زند. شاید دوست دارد صف نان طولانی باشد یا شاطر سر کیف باشد و گپ و گفتی. شاید هم نه. با مردم اینجا که همکلام می شود گفت اش به گو نکشیده وامی ماند. انگار توی ذوقش می خورد. نان می خرد، روزنامه می خرد و بقیه روز کاری ندارد جز اینکه برای خودش آواز بخواند، شاید گلدان را آب بدهد، روزنامه ها را ورق بزند. گاهی گورستان برود. به من بگو... تو باشی حوصله ات سر نمی رسد؟ بد عنق نمی شوی؟ من که خانه می رسم گاهی شوخی می کند، گاهی غر می زند. بعد تا شب حرفی ندارد به من بگوید.من هم!
دزدکی نگاه می کنم. صفحه معاملات اتومبیل، دلم کباب می شود بعد لبخند می زنم. او دیگر لازم نیست برای سیر کردن شکم کسی رانندگی کند. اسارت تلخی است، آدم عرضه و بنیه داشته باشد اما لازم نباشد. آن هم کسی که برای چند دکتر و پروفسور پدری کرده. حالا همه رفته اند. از پس خودش برمی آید اما راضی شد آن شهر کوچک مذهبی را رها کند بیاید اینجا تا مثلا من تنها نمانم. تنهاست، من هم!
بابا کمی لهجه دارد. زیاد همکار هایم را خانه نمی آورم.
هدف جنبش نخواستن است نه خواستن
امروز
وظایف یک دختر بیست و دو ساله را به خوبی انجام میدهم
اول صبح
اضطراب ها را کیش میکنم
برای کتابهایم آواز می خوانم
جلب که شدند میگیرم و می خوانمشان
امید میبافم
قطعه مثبت اندیشی را سی بار می نوازم – دستم و دلم باید راه بیفتد-
می روم سر چشمه نوشدارو میآورم برای خود خوری های متعاقب هر شکست
نمی گذارم این بار غول کهتری ها گولم بزند
عصر که بشود
چهار تا قرص نارنجی و یکی هم سفید بالا می اندازم-تا دیگر افسرده نباشم-
و شروع می کنم با چشم های امیدی که به من است
تیله بازی
آن وقت شب که شد
آسوده می خوابم
طبق محاسبات دکتر، حالا دیگر باید یاد گرفته باشم
خواب های خوب ببینم
عشق
سرشار
لبریز
نگاه
داستان آغاز شد
حسرت
خاطرات
یاد
سکوت
نگاه
عطش
فریاد
بی صدا
غرور
آرام
بی قرار
تجربه
نگاه
نگاه
نگاه
نگاه
عشق نگاه است
عشق تجربه ی نگاه است
نگاه انگاره ی عشق
شکستن
دل
شکستن
خود
شکستن
پر
شکستن
اشک
شکستن
خون
درد
درد
نگاه
سکوت
و نگاه
ادامه مطلب
امروز صبح که میرفتیم تو خیابونا سه تا سوژه تو ذهنم بود که مثل رنگ بپاشم رو قاب وبلاگ لاگیم، ولی الان دوتاش از یادم برفته!![]()
ولی مهمترینش که هست:![]()
همیشه ی همیشه اون وقتی که بچه بودم میترسیدم نوشته ها و شعرامو برای کسی بخوونم آخه آخه می ترسیدم مخسره (مسخره) هم کنن! تا اینکه کلاس اول دبیرستان دو تا از شعرام با استقبال بی سابقه ی همکلاسیام مواجه شد. یعنی تا خوندم خوششون اومد... چی دارم میگم اصلا؟ ها؟ غرض از این همه همه روده درازی اینه که بگم حالا من دست کم دو تا دوست خوب دارم که هی هی از نبشته های تو بلاگ لاگم تعریفای قشنگ قشنگ می کنن!(البته دوستا زیاد دیگه هم دارم که بلاگمو نمی خونن!!!)![]()
زهره ی دوست داشتنی و سیگنال گرامی، از نظریات بسیار زیبای شما با بهره مندی کامیابانه ای مُت-شَک-کِ-رَم! میسی میسی![]()






